خرید بک لینک

درباره سایت

194.

آخرین مطالب

امکانات وب

اندر احوالات Insolvenz und Inzolvenzverfahren

از کجای روزگار بنویسم؟ در روز جاری دقیقاً یک ماه است که از سفر فنلاند برگشته ام. سفری که به قصد دیدن شفق های قطبی برنامه ریزی کردم. سفری که بشود جایزه ام برای شش ماه زبان آلمانی خواندن برای امتحان، و از سوی دیگر جایزه ای بشود برای یک سال تمام به عنوان مهندس در شرکتی آلمانی کار کردن. اینکه آن سفر چگونه گذشت و چه ها دیدم و چه ها تجربه کردم بماند برای فرصتی دیگر... اما جاناتانِ بعد فنلاند، جاناتانِ قبل فنلاند نبود. انتظار بر این بود که وقتی از سفر بازمی گردم، سرحال و قبراق به محیط کار بازگردم. کاری که بیش از یک سال به آن عادت کرده بودم و در آن تا حدودی جا افتاده بودم و خیالم از این بابت راحت شده بود. اما کدام کار؟ انگار بچه ات را بعد شیر دادن بخوابانی و در تخت گرم و نرمش رهایش کنی و لحاف را تا زیر چانه اش بکشی و بعد قصد کنی با خیال راحت چند دقیقه ای پیاده روی بروی... و بعد برگردی و ببینی که بچه سر جایش نیست! چه حالی می شوی؟ و من برگشتم و دیدم که دیگر شرکتی در کار نیست... دیدم که شرکت در شرایط نامعلوم اقتصادی قرار گرفته است و این بدان معناست که ممکن است تا چند هفته دیگر تمام یا بخشی از کارمندان ترخیص بشوند...

308.

و من را که می شناسی. از بلاتکلیفی و مراحل گذار در زندگی بیزارم. مرحله ای که کنکور می دهی منتظر جواب ها هستی. مرحله ای که خاتمه نامه نوشته ای، منتظر تایید استاد راهنما هستی. مرحله ای که نامزد کرده ای و منتظر هستی روزهای زندگی مشترک در خانه خودت آغاز شود، مرحله ای که برای دانشگاه ها یا ویزای تحصیلی اپلای می کنی و هر روز ایمیل چک می کنی تا بلکه خبر نوینی آمده باشد، و حالا مرحله ای که شرکت در آستانه ورشکستگی است اما هنوز باید صبر کنی تا برآیند نهایی معلوم شود. چند هفته ای است اپلای کاری را دوباره آغاز کرده ام هرچند قبول کردنش در ابتدا برایم بسیار سخت بود. و چقدر از این کلمه اپلای خسته ام.

گاه فکر می کنم ما همه اسیر دنیای مدرن شده ایم. همه در تقلا هستیم تا نان و مسکن خود را فراهم کنیم. همه مان تحصیل می کنیم و بعد همه مان به دنبال کار می گردیم و بعد همه مان پول پس انداز می کنیم و بعد همه مان با هم رقابت می کنیم بدون آنکه متوجه باشیم. گاه فکر می کنم باید از این حلقه اتمام ناپذیر خارج شوم. باید یک وَن بخرم و راه بیفتم دور دنیا را بگردم. باید یک جایی دست هایم را بیاورم بالا و بگویم آقا تسلیم. دنیا و زرق و برق هایش همه و همه برای خودتان. من عمرم را برمی دارم و می زنم به کوه و کمر، دشت و دمن، دره و بیابان... شما بمانید و این زندگی مدرنِ گاه پر استرسِ گاه بی معنی و همیشه در تکرار.

اما خب، چه کنم که هنوز جان در بدن دارم. و بدن یعنی رفع نیازهای بسیار... گاه فکر می کنم اگر این پاسپورت آلمانی ام را بلخره می گرفتم و دیر یا زود به طریقی یک خانه کوچکی هم برای خودم می تهیهم، اوضاع خیلی فرق می کرد و تصمیم های واقع بینانه تری می توانستم بگیرم. اما حالا باید بلند شوم بروم شامم را از روی اجاق بردارم، بخورم. لباس خواب هایم را بپوشم، مسواک بزنم، ظرف ها را بشویم، ساعتم را برای روز آینده صبح کوک کنم و بگیرم بخوابم. که هنوز برای سفر دور دنیا کمی زود است. متاسفانه. و دلخوشی این روزهایم شده است خواندن کتاب Eat, Pray, Love. باشد که همراه خاطرات زنی هم سن و سال خودم باشم که در زندگی اش دست به یک سفر متفاوت زده است.

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:00

صفحه بندی