خرید بک لینک

درباره سایت

194.

آخرین مطالب

امکانات وب

و اما... فصل به‌روز آغاز می شود. یعنی سال هاست که آغاز شده است. در این لحظه دقیقاً چهار سال و چهار ماه و شش روز (ای کاش چهار روز بود) است که من در آلمان زندگی می کنم. وقتی دو پست آخر را می خواندم هم خوشحال شدم هم شوکه. خوشحال از اینکه به تمام تجسمات و آرزوهایم راجع به سی و پنج سالگی رسیده ام. شوکه از اینکه آخرین پست من به زمان های قبل آلمان برمیگردد (هرچند وقتی به حافظه ام رجوع می کنم احساس می کنم چند پست محدودی را از آلمان نوشته بودم) و شوکه از اینکه این همه سال مثل برق و باد گذشت. ولی خب چه می شود کرد؟ بگذار بگذرد. بگذار باد بیاید بوزد و همه روزها و شب ها را با خود ببرد. بگذار پیر شویم. بگذار موهای سرمان سفید شود... که شده است.

یک بار ماه مِی سال 2024 بود که رفتم موهای رنگ شده ام را از ته یک سانتی کوتاه کردم و همه شان را به 75 یورو فروختم. آنجا بود که رنگ واقعی موهایم ظاهر شد و وقتی خانه آمدم محمدضا گفت: "بچرخ ببینم، اون سفیدها چیه روی سرت؟" و آنجا بود که حقیقت که مدتی بود بر من آشکار بود، برای او هم آشکار شد. ماه اکتبر پارسال (2025)، وقتی دوباره رفته بودم ایران تا سری به خانواده بزنم، برای مادرم هم آشکار شد و چند هفته بعد که برگشتم آلمان، نمی دانم شاید هم روزهای آخری که ایران بودم، به من زنگ زد و گفت: "وقتی دیدم موهات دارن سفید میشن دلم لرزید..." و زمانی که او در ویلایمان در سیس از روی شوکه موهایم را وارسی می کرد و با دهان باز متحیر مانده بود، حقیقت برای بابا هم روشن شد... و یادم می آید که مهین هم همان روزها آمد در حیاط ویلا مقابلم ایستاد و با همدردی و لبخند گفت: "ماها وقتی موهامون سفید می شن انگار نخِ سفید لای موهامون گیر کرده، از بس که موهامون ضخیمن." انگار که بخواهد این حقیقت تلخ را شکر بپاشد تا بشود یک جوری باهاش کنار آمد.

307.

اینگونه بود که من در آستانه سی و پنج سالگی پس از سال ها به این وبلاگ برگشتم و نمی دانم چه شد که مسئله سن مطرح شد... در این سال ها یکی دوتا دفتر خاطرات کاغذی نوشتم اما راستش را بخواهی، لحن من اینجا کجا و آنجا کجا... اینجا را دوست دارم چون وقتی اینجا می نویسم انگار یک نویسنده (حالا شاید نه چندان حرفه ای) هستم و وقتی آنجا می نویسم انگار یک بچه دبستانی که شرح وقایع روزانه اش را در نهایت سادگی و گاه بی هنری به رشته تحریر در می آورد. البته این اواخر ابتدا کرده ام گاه گاهی حرف های فلسفی می نویسم و همین هفته پیش برای سال به‌روز 2026 کمی از برنامه ها و آرزوهایم نوشتم. اصطلاحاً New Years' Resolution. ولی احساس می کنم نوشتن در این وبلاگ بیشتر مرا راضی می کند تا نوشتن در دفاتر خاطاتم. نمی دانم شاید احساس می کنم اینجا کسی مرا می خواند، پس باید برآیند کار خوبی تحویل بدهم. ولی دفاتر خاطراتم را کسی نمیخواند (به احتمال زیاد) و وقتی آنجا می نویسم خودم را رها میکنم، آنقدر رها که گاه هیچ چهارچوبی و مسئله خاصی ندارد.

راستی چند سال پیش (باید اواخر سال 2023 باشد) تمام پست های قبلی ام را مرور و ویرایش کرم و سپس آنها را به صورت یک اتمام نامه ی تمیز با جلد ضخیم در دانشگاه کایزر پرینت کردم و الان ورژن کاغذی این وبلاگ در کمد اتاقم در فاصله چند متری از من جاخوش کرده است. یادم می آید وقتی کاغذهای پرینت شده را که کم هم نبودند از دستگاه زیراکس در شرکت John Deere کایزر که زمانی پایان کار نامه ام را در آن می نوشتم برداشتم، یکی از همکارها متوجه من و برگه ها شد و به طعنه گفت: "داری کتاب انجیل پرینت می کنی؟" یادم نیست که سوای لبخند ملیحی که زدم، چه جوابی به او دادم، احتمالاً مسئله را یک جوری با ربط دادن به خاتمه نامه ام ماستمالی کردم، اما به خوبی یادم می آید که ضربان قلبم در کسری از ثانیه به شدت بالا رفته بود و احساس دزدی از موزه لوور را داشتم. خلاصه که دفاع کردیم و از آن شرکت هم در آمدیم و به خیر گذشت و از آلمان به خاطر پرینت شخصی در شرکت دیپورت نشدیم.

همه این حرف ها به کنار، من موجود عجیبی هستم. دوست دارم همه تصمیم های زندگی ام را از کوچک تا بزرگ همه شان را خودم بگیرم. انتقاد پذیر؟ به هیچ عنوان. از من انتقاد کن و بعد ببین که من تا روزها و هفته ها و گاه ماه ها از تو فاصله می گیرم بسته به اینکه نقش تو در زندگی من چقدر مهم است. از کوچک ترین انتقادی رنجیده می شوم و تا مدت ها در فکر فرو می روم. منعطف؟ گمان نکنم. وقتی برنامه ای می ریزم باید همه چیز صفر تا صد طبق تصورات قبلی من پیش برود و هیچ حالت دیگری را متصور نخواهم بود. به گمانم این اصلاً خوب نیست. می گویند حیواناتی که بیشترین قابلیت تطبیق پذیری با شرایط محیطی و اقلیمی خود دارند، به احتمال قوی ییشتر از سایر گونه ها سروایو می کنند. پیشنهاد پذیر؟ هِی چه بگویم پیچیده است. وقتی کسی به من پیشنهادی می دهد، اگر با تصمیم های قبلی ام در تضاد باشد، آن را ایگنور می کنم و مستقیماً به زباله دانی ذهن می فرستمش. اما تازگی ها فهمیده ام آنقدرها هم یکدنده نیستم.

وقتی ماه های اول مهاجرتمان به آلمان، محمدرضا که زیر بار زبان آلمانی احساس عجز می کرد و از من خواست که یک بار دیگر عزمم را جزم کنم و مهاجرت دیگری آغاز کنم این بار به سمت انگلستان، آن موقع بود که به دلایلی که هنوز هم به آنها باور دارم، هر دو گوشم را بر پیشنهاد بستم و اینگونه بود که تا ماه ها و سال ها خوراک بحث بی پایان کار ما راجع انگستان تامین شد. سورپرایز اینکه از چند ماه پیش آغاز کرده ام به فکر کردن به آن پیشنهاد قدیمی... فقط فکر کردن بدون هیچ برنامه ای... انگار که آن پیشنهاد رفت جایی پس ذهنم لانه کرد و زمان گذشت و حالا بدون آنکه خودم بفهمم دیگر در مقابل آن جبهه نمی گیرم. البته بماند که در عمل تا زمانی که پاسپورت آلمانی ام را در دست نگیرم پایم را از آلمان بیرون نخواهم گذاشت. حالا همه این ها را از اول پاراگراف قبل تا حالا نوشتم که بگویم چند هفته پیش محمدرضا پیشنهاد دیگری به من داد که درجا رد شد. گفت: "تو قدیم ها یه وبلاگی داشتی... چیز خوبی بود، ادامه ش بده. از فکرهات بنویس. از حس هات. بعداً همه شون یادت میره..." و من با دلایلی که اکنون یادم نمی آیند، این ایده را درجا منحل پنداشتم.

و حالا من زنی در آستانه سی و پنج سالگی... که بعد سال ها دوباره یادش می افتد که نامش جاناتان بود...

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:00

صفحه بندی