"آمپاژ... یعنی چی اصلاً؟"
یه چند وقته افتادم روی خط پادکست گوش دادن. بعد صدای این دختره که اول اپیزودهای پادکست آمپاژ، دیالوگ بالا رو میگه افتاده تو کله م. این روزها "مدرسه ی زندگی فارسی" گوش میدم و "رادیو نیست". این آخری دو تا دیوونه ی شیرین و خوش انرژی هستن که ظاهراً سینما خوندن و خیلی اتفاقی تو تبلیغات کست باکس بهم معرفی شد. راه خوبی ان برای بهتر کردن حال مخصوصاً توی این روزهای کرونایی. ویروسی که باعث شد:
عید عید امسال، عادی تره ز هر سال. همه میشینیم خونه، آخه غریبی چند سال...
ویروسی که باعث شد نوروز امسال جنوب نباشم با یاغیش. البته باعث هم شد که این چهار روز آخر سال رو دربست بشینم خونه وو بلخره انسان خردمند رو تمومش کنم. من به این دوتا کتاب انسان خردمند و انسان خداگونه میگم کتاب مقدس: یکیش عهد قدیم، اون یکی عهد بهروز. از لذت بخش ترین کتاب های عمرم بودن فور اِوِر. دیگه اینکه این روزها فیلم می بینم. تازه فیلم وسترن رو کشف کردم و عاشق ایست وود و لی وان کلی شدم تو سه گانه های جان لئون. البته هنوز سه گانه ی اول رو ندیدم و در دست اقدامه. صبانِت، ظاهراً صد گیگ بدون هزینه برای طرح خانه نشینی کرونا به همه داده که بدین میمنت فیلم دانلود کردن به راهه. کم کَمَک، هاردم داشت میترکید که تصمیم گرفتم فولدر seen رو بریزم تو لبتاب عمو که در واقع ما صاحبش شدیم.
در روز جاری روز آخر ساله و من تمام کارهام رو با امسال کردم. تو دفتر خاطراتم اوایل امسال گفتم که امسال باید بشه سال شغل. و چه خوب که در عمل هم شد و من برای اولین بار شاغل شدم، رفتم سر کار برقی، حقوق گرفتم و بیمه شدم و سابقه کاری پیدا کردم. هرچند مامانم پشیزی ارزش برای این شغل من قائل نیست چون میگه پرستیژ نداره. چون می خواست من دکترا بخونم و استاد دانشگاه بشم تا توی فامیل بهم بنازه. ولی من می دونم حتی اگه این کار رو هم کنم باز از دست من راضی نمیشه. مامانم هیچ وقت از هیچ کار من تعریف نکرد. نگفت دخترم چه خوب شد مهندسی برق خوندی. چون تو از اول عاشق ریاضی بودی و از حفظیات علوم انسانی و خون و جراحی علوم تجربی فراری بودی. بلکه بهم گفت کاش تو دکتر میشدی چون من دوست داشتم. مامانم هیچ وقت بهم نگفت دخترم بهت افتخار می کنم دانشگاه خواجه نصیر قبول شدی و لیسانستو اونجا گرفتی. گفت این دانشگاه تبریزی که ارشدتو اونجا می خونی خیلی سطح پایینه و اون کجا و دانشگاه های تهران کجا. هیچ وقت نگفت دخترم خوشحالم که با همسرت خوشبختی و شادی. همش گفت یه دونه دختر داشتم اونم از من دور شد رفت. اون وقت ها که درس می خوندم گفت پس چرا سر کار نمیری؟ اون وقت ها که سر کار رفتم گفت پس چرا درس نمی خونی؟ وقتی شاغل شدم، هیچ وقت نگفت مبارکه میری سر کار و بلخره به آرزوی شاغل شدن رسیدی. گفت شغلت اصلاً در حد اون همه زحمتی که برای مهندسی برق کشیدی نبود و لااقل کاش می رفتی بخش اداریش پشت کامپیوتر میشِستی تا یه کم باکلاس بشه شغلت. مامانم هیچ وقت نگفت دخترم چقد خوب که لباس های رنگی و شاد می پوشی و به خودت می رسی. بلکه چند جور چادر برام دوخت و چندسال زحمت کشید تا اون هارو سَرم کنه و نتونست و آخرش بهم گفت تو اصلاً به حرف من گوش نمی کنی و همش منم منم می کنی. هیچ وقت نیومد بهم بگه آره دخترم همه جوون ها اول جوونیشون یه عشقی دارن که بهش نمیرسن و سرخورده میشن و بعد بزرگ میشن و فراموشش می کنن و بعدترها یادشون میفته که اون عشقه خیلی بچگونه بود و چه خوب که بهش نرسیدن و این جور اتفاق ها بخشی از زندگیه. مامانم اینارو نگفت. گفت دختر باید سنگین رنگین بشینه تو خونه و حتی واسه نامزدش هم پشت ابرو نازک کنه تا اجر و قربش بره بالا . امان امان از دست همه حرف هایی که مامان بهم زد و نباید می زد. و تمام حرف هایی که نباید می زد و زد.
کلاً مامان همیشه یه ساز دیگه زدو من یه ساز دیگه. اما به هر ترتیب من راه خودم رو رفتم مخصوصاً از وقتی ازدواج کردمو از مامان دور شدم. البته هنوز یه روزهایی هست که یاد مجردی و خونه ی بابا و مامان میفتم و می گم کاش بهتر باهاشون رفتار می کردم. کاش کمتر حرصشونو در میاووردم و کاش بیشتر بهشون احترام می ذاشتم. اما راضیم که تا جایی که یادم میاد همیشه با کله شقی راه خودم رو رفتم و گرچه به قول مامان سَرم به سنگ خورده اما حسرتش به دلم نمونده. کلاً خیلی بهتره یه سری کارها رو تو زندگی بکنی و بعد سرت به سنگ بخوره تا اینکه از ترس سمت اون کارها نری، اما یه حسرت عمیقی تا آخر عمر تو دلت بمونه.
پ.ن.: مادر عزیزم، وقتی بهت زنگ میزنم واسه اینه که حالتو خوب کنم، نه اینکه حال منو بگیری. البته این کارت رو میذارم به پای همه ی دلنگرونی هایی که این روزها از جای دیگه ای داری. اما این رسمش نیست سر من خالی کنی.
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی