پانزده شانزده ساله بودم. خاله ام برای خواستگاری از شهرستان آمده بود خانه ی ما. پدر و مادرم چیزی به من نمی گفتند چون دقیقاً مخالف بودند. خاله ام به من می گفت:
و این آرزوی کار و شغل روی دلم ماند تا همین شهریور ماه بیست و هشت سالگی. هیچ وقت تابحال جایی به طور رسمی آغاز به کار نکرده بودم. اولین پولی که حاصل دسترنج خودم باشد از تایپ چند صفحه مطلب علمی برای دایی ام بود که آن هم در واقع پول نبود، یک دفتر پاپکو بود با ورق هایش. چند سال پیش هم یک کار کوچک بانکی برای پیگیری چک های کارخانه برای عمویم انجام می دادم که حدود یک سال طول کشید و ماهی 200 هزار تومان می گرفتم که در نهایت طی یک حرکت انتحاری انصراف دادم. یک زمانی هم به سرم افتاده بود تدریس زبان انگلیسی کنم. یک بار در تهران آزمون گزینش دادم که حدنصاب نمره را نیاوردم و یک بار در تبریز که این بار در مصاحبه رد شدم. حتی یک دوره ای هم بود به این فکر می کردم که مربی مهدکودک باشم. وسط های دوره ی کارشناسی بود و من هنوز از نگهداری بچه ها فراری نشده بودم. از تابستان پارسال ابتدا کردم به خواندن آگهی های استخدامی اینترنتی و دیوار چسبیده ها و شیشه های ویترین مغازه ها: "به یک خانمِ با تجربه با روابط عمومی بالا نیازمندیم." یک بار از یک لوازم قنادی ارائهی سر درآوردم و یک بار از یک لباس زیر فروشرسانیی. چندین بار از مانتو فروشرسانیی ها و چندین بار از کتاب ارائهی ها. هنوز دقیقاً مطمئن نبودم که می خواهم چه کار کنم و مشغول چه کاری شوم اما هر جا آگهی استخدامی می دیدم دل به دریا می زدم و صرفاً جهت اطلاع هم که شده می رفتم و شرایط کاری را می پرسیدم. این شغل های متفرقه مربوط می شود به زمانی که هنوز مدارک دانشگاهی ام را آزاد نکرده بودم. می ترسیدم اگر در شغلی مرتبط با رشته ام آغاز به کار کنم و برایم بیمه رد شود دیگر قانون کار در مورد من صدق نکند. این بود که شغل دارای بیمه و مرتبط با رشته ام را گذاشته بودم برای بعد از آزادسازی مدرک.
اولین روز کاری بعد از سیزده به در امسال بود که هر دو مدرکم را آزاد کردم و آن روز در پوست خود نگنجیدم... و بعد شش ماه به دنبال کار گشتم. استخدام خانوم با مدرک تحصیلی برق. تقریباً هفت هشت جا حضوری رفتم و به تعداد بیشتری تماس تلفنی داشتم و به چندین جا هم رزومه فرستادم. وسط های این فرایند بود که اصطلاحاً خیلی تو ذوقم خورد. حقوق های پایین، جاهای پرت، همکارهایی که مدام به ساعت نگاه می کنند تا وقت رفتن به خانه برسد، محیط کاری خشک و دلگیر، آن پارچ های جرم گرفته ی روز میزهای سلف کارخانه آ. و لباس های کاری تیره و زمختش، و آن سگ های ولو شده و بی حال ظهر تابستان جلوی شرکت آ.. آنچه که دیده بودم آن قدر با تصوراتم از یک شغل برای یک مهندس با مدرک ارشد برق فاصله داشت که یک روز از روزهای پایان کاری بهار امسال تصمیم گرفتم بنشینم و یک بار برای همیشه یک مقاله بنویسم و برای دکترا از ایران بروم. دو ماه نوشتن این مقاله طول کشید و الان فایل دستنویس آن آماده است. در نظر داشتم مهر که شد استادهایم را ببینم و مقاله را سابمیت کنم و بفرستیم برود تا رزومه ای شود در دست، برای پیمودن پله های ترقی و اپلای و دکترای خارج از کشور. و اما اتفاقی که فکرش را نمی کنی افتاد...
یک شب که با محمدرضا رفته بودیم لوازم التحریری تا شطرنج بخریم و عصرهای طولانی تابستانی خود را پر کنیم، با خبر شدم که شرکت ک. که طی شش ماه گذشته به آنجا رفته بودم و فرم استخدام پر کرده بودم و از روی عجله یا نمی دانم چه، شماره تماس خودم را ننوشته بودم و فقط شماره ی محمدضا را نوشته بودم، به او زنگ زده و مرا برای استخدام احضار کرده است... و این شد که من اکنون هفته ی چهارم است که در این شرکت مشغول کارم. کار، تماماً برقی الکترونیکی است و از اینکه در شغلی مرتبط با رشته ام مشغولم جامعاً خوشحال و راضی ام. محل شرکت خیلی نزدیک است و سلانه سلانه که با اتوبوس بروم بیست دقیقه ای می رسم. ساعت کاری اش برایم بسیار مناسب است و ساعت خوابم مفصلاً روی روال افتاده است. همکاران خوبی دارم و صبحانه های صمیمی و خوشمزه ای که صبح ها با نان تازه و چای و منوی روز کنار هم می خوریم. هنوز حقوقی نگرفته ام چون هنوز یک ماه از آغاز به کارم نگذشته و بیمه هم سه چهار ماه بعد. البته من هنوز خیلی به بیمه معتقد نیستم اما محمدرضا تاکید بسیار بر آن دارد. تصور اینکه به زودی پولی را که هیچ وقت در حسابم نداشته ام قرار است یک جا و در ازای یک ماه کار بگیرم حس واقعاً عجیبی است. از اینکه استقلال مالی در راه است حس بهروز و لذت بخشی دارم. از اینکه از تحصیلاتم استفاده کرده ام و جایی مشغول به کار شده ام که اگر تحصیلاتم نبود این استخدام هم ممکن نبود احساس خوبی دارم انگار که همه ی این سال های درس خواندن معنی پیدا کرده، هر چند که همیشه درس خواندن را به ذات خودش نیز دوست داشته ام...
و این طور شد که من مشغول به کار شدم، و اپلای به حالت استندبای رفت.
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی