خرید بک لینک

درباره سایت

194.

آخرین مطالب

امکانات وب

همیشه وقتی تابلوی سیس 2 کیلومتر رو می دیدیم، مامانم به بابام می گفت نگه داره تا مامان اگر چادر سرش نیست یا چادر رنگی سرشه، چادر مشکیشو از صندوق عقب در بیاره و اونو سرش کنه. بقیه مون هم باید همون کنار خیابون لباس نوها و لباس قشنگامونو می پوشیدیم چون داشتیم می رفتیم پیش فامیل و آشنایان. من فکر می کنم درسته ما آدم ها هممون یه مادر و پدر داشتیم و یه جورایی همه با هم فامیلیم، اما اون زمون ها تو سیس واقعا همین طوری بود و هر کسی رو می دیدی بلخره می تونستی یه نسبت خونی بین خودت و اون پیدا کنی. وقتی از "سیس گفسی" می گذشتیم و وارد روستا می شدیم مامانم روش رو بیشتر می گرفت و وقتی بابا ماشین رو جلوی خونه ی ننه نگه می داشت مامان بدون معطلی از ماشین پیاده می شد و اصلاً دوست نداشت کسی ببینتش. تو سیس وقتی با ماشین رانندگی می کردی هر ماشینی از کنارت رد می شد همه آدماش برمی گشتن و با نگاهشون دنبالت می کردن و دوتا یکی شون همیشه آشنا بود. سیس از همون زمون ها برای من شده بود جایی که همه تو رو می پان. کلاً تو چشمی و همه ی حرکاتت تحت نظارت چشم های مخفی هست.

وقتی کم کم قد کشیدمو رفتم دوره راهنمایی، دیگه مامان بابا پاشونو تو یک کفش کرده بودن که سیس رفتنا باید چادر سرت کنی. اوایل نه نمی گفتم ولی رفته رفته این کار برام سخت تر می شد. کلاً اونا حتی زمان دانشگاه هم این چادرو تو پاچه ی من می کردن و واسه همین وقتی ازدواج کردمو اومدم تبریز، هیچ یک از چادر مشکی هامو با خودم نیاووردم و گذاشتم همون جا تهران بمونه. چادر مشکی هایی که پارچه اش از مغازه ی بابام بود و دوختش کار مامان. دیگه هیچ وقت چادر مشکی سرم نکردم. سیس رفتن ها باید برای نماز صبح بیدار می شدیم وگرنه زمان آیندهش یا باید برای ننه فیلم میومدم که پریودم یا ننه فکر می کرد که ما لامذهبو بی نمازیم. که البته شاید هم بودیم ولی باید جلوی اون ها برای نماز صبح بیدار می شدیم. یه باید بی معنی و کلی بایدهای دیگه که من رو به معنای واقعی کلمه لامذهب و فراری از دین کرد و نگه داشت. هنوز هم وقتی سیس می رمو به ننه سر می زنم اگر لاک زده باشم ننه با اکراه بهم دست میده طوری که انگار چیز نجسی رو تو دستاش گرفته. و بعد هم پند و نصیحت که اون رنگ چیه به لبات زدی و چادرت کو و موهاتم که معلومه... مامان بابام اگر ماه رمضون ها قصد سیس می کردن با اینکه خودشون واقعاً بدشون نمیومد چند روزی از روزه گرفتن استراحت کنن، ولی همش نگران این بودن که جواب بقیه رو چی بدن و دیگرون نگن که از روزه فرار کردن. با اینکه تو همون دینی که بهش اعتقاد داشتن این کار جایز بود و حتی مکروه هم نیست که برای استراحت از روزه سفر بری. اما نمی دونم این قواعد خشک و من دراوردی از کجای ذهن این مردم دراومده بود که هر کی رمضون سفر بره کار درستی نمی کنه و باید پاسخگو باشه.

299.

البته سیس الان دیگه سیس قدیم نیست. بزرگ تر شده و مردمش هم بیشتر شدن و طرز فکرشون هم کمی تغییر کرده. اما همون روح قدیمی هنوز وجود داره. همون ماهیت زندگی روستایی هنوز وجود داره. یه عده آدم به تعداد خیلی کم یعنی در حد چهار پنج هزار نفر دور هم جمع شدن و کنار هم دارن تو یه جای کوچیک زندگی میکنن. همون ارکان زندگی روستایی هنوز در جریانه. زمین کشاورزی و دام داری و گله داری و مرغ و خروس. و یه طبیعت بسیار زیبا که جاهایی از سیس که هنوز دست تکنولوژی بهش نرسیده زیباییش رو به رخ آدم می کشه. اما این فرم زندگی روستایی به این معناست که آدم ها وقت آزاد زیادی دارن ولی چیز زیادی برای صحبت کردن ندارن. واسه همین دنبال پیدا کردن مبحث صحبت به‌روزن. اینکه همه همدیگرو تو این شهرستان کوچیک می شناسن باعث شده سر همه تو زندگی همدیگه باشه و این یعنی یک عالمه حرف مردم که همیشه پشت سرته و مبادا دست از پا خطا کنی... و دیگه هیچ چیز جلوی در دهان مردمو نمی تونه بگیره.

سیس طبیعت قشنگی داره انصافاً. از مواردی که این چندسال اخیر باعث وسوسه ی من بوده تا دوباره به اون سمت کشیده بشم همین آب و هواش، سکوت شبش و کوه های اطرافش بوده. اما هر بار اون طرفی رفتم یه چیزی چسبیده به بیخ گلوم و نذاشته خاطره ی خوش طبیعتشو با خودم به خونه بیارم. شاید یک نگاه، یک حرف، یک طرز برخورد. تعارف ها و تظاهرها. تو خونه ی اینو اون رفتنو نشستن یه گوشه در حالی که دلت پر میکشه بری به دشت اما برای رعایت حال اقوام باید بری بهشون سر بزنی و به حرف ها و غیبت ها گوش بدی. که فلانی چه کرد و چرا کرد؟ یا یه بی برنامگی که ربطی به کلیت مسئله نداره. شاید از کمال گرایی افراطی من ناشی میشه اما سیس برای من مثل یک گردابه که هر قدر ازش تاحالا فرار کردم، همیشه منو به سمت خودش کشونده و منو تو خودش فرو برده.

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:00

صفحه بندی