299
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
همیشه وقتی تابلوی سیس 2 کیلومتر رو می دیدیم، مامانم به بابام می گفت نگه داره تا مامان اگر چادر سرش نیست یا چادر رنگی سرشه، چادر مشکیشو از صندوق عقب در بیاره و اونو سرش کنه. بقیه مون هم باید همون کنار خیابون لباس نوها و لباس قشنگامونو می پوشیدیم چون داشتیم می رفتیم پیش فامیل و آشنایان. من فکر می کنم ...
300
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
و اما سیصدمین پست...این وبلاگ رو تقریباً ده سال پیش افتتاح کردم. اوایل شعر و مطالب کپی پیستی توش می ذاشتم. بعدها کم کم شروع کار کرده بودم به نوشتن به قلم خودم در حد یه پاراگراف لابلای شعرها... کم کم حرف هام بیشتر شد و دیگه این وبلاگ جایی شد فقط برای دست نوشته های خود خود من. چند باری وبلاگ رو بستم ا...
301
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
شاکی ام... از خودم. چون هنوز نتونستم اپلای دکترا بگیرم و نمی تونم هم فراموشش کنم. شرایط کاری تو ایران چنگی به دلم نمی زنه و اون قدر بهم انگیزه نمی ده که از خودم مطمئن باشم که مثلا سه ماه یا شش ماه حاضرم توی فلان کار مشغول بشم و هر روز برم و بیام. تو نقطه ی ابتدا یعنی بدون سابقه ی کاری و با دو تا مدر...
302
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
پانزده شانزده ساله بودم. خاله ام برای خواستگاری از شهرستان آمده بود خانه ی ما. پدر و مادرم چیزی به من نمی گفتند چون دقیقاً مخالف بودند. خاله ام به من می گفت:و این آرزوی کار و شغل روی دلم ماند تا همین شهریور ماه بیست و هشت سالگی. هیچ وقت تابحال جایی به طور رسمی آغاز به کار نکرده بودم. اولین پولی که ح...
303
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
یه خانومی که تو فامیلمون معروفه به چاق ترین آدم ممکن، تو مهمونی شب چله منو تو آشپزخونه ی خونه ی ننه تنها گیر آوورده و بهم میگه: "وای چقدر شکم در آوردی! "... و من با سرعت لباسمو می زنم بالا و نشونش می دم که: "کو؟ نه! من شکم ندارم. لباسم پف کرده بوده حتماً موقع نشستن." این گفتگو همون جا تموم شد و بعد ...
304
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
"آمپاژ... یعنی چی اصلاً؟"یه چند وقته افتادم روی خط پادکست گوش دادن. بعد صدای این دختره که اول اپیزودهای پادکست آمپاژ، دیالوگ بالا رو میگه افتاده تو کله م. این روزها "مدرسه ی زندگی فارسی" گوش میدم و "رادیو نیست". این آخری دو تا دیوونه ی شیرین و خوش انرژی هستن که ظاهراً سینما خوندن و خیلی اتفاقی تو تب...
305
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
در یکی از روزهای ایام شباب، در همین کلبه ی درویشی آمدم و نوشتم که وقتی سی ساله شدم، فنجان قهوه به دست از پشت پنجره ی اتاق کارم در یکی از ساختمان های دانشگاه MIT، منظره ی بیرون را تماشا می کنم و وسایلم را برمی دارم که برای تدریس به دانشجوهایم راهی کلاس درس شوم. کمی اغراق کرده بودم و کمی زیاده روی. سی...
306
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
می نویسیم تا خوانده بشویم. جز این است؟ پس اینجا می نویسم تا کسی مرا بخواند، حتی اگر همه راه های ارتباطی را بسته باشم و نفهمم که چه کسی مرا می خواند. با این حال، کورسوی گنگ و تاریکی در پس ذهنم به سان فریبی کوچک گاه این ندا را سر می دهد که کسی هست که تو را می خواند... و گاه حس می کنم شاید آن کس فقط خو...
307
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
و اما... فصل بهروز آغاز می شود. یعنی سال هاست که آغاز شده است. در این لحظه دقیقاً چهار سال و چهار ماه و شش روز (ای کاش چهار روز بود) است که من در آلمان زندگی می کنم. وقتی دو پست آخر را می خواندم هم خوشحال شدم هم شوکه. خوشحال از اینکه به تمام تجسمات و آرزوهایم راجع به سی و پنج سالگی رسیده ام. شوکه ا...
308
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 19:00
اندر احوالات Insolvenz und Inzolvenzverfahrenاز کجای روزگار بنویسم؟ در روز جاری دقیقاً یک ماه است که از سفر فنلاند برگشته ام. سفری که به قصد دیدن شفق های قطبی برنامه ریزی کردم. سفری که بشود جایزه ام برای شش ماه زبان آلمانی خواندن برای امتحان، و از سوی دیگر جایزه ای بشود برای یک سال تمام به عنوان مهن...
305.
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 3:27
در یکی از روزهای ایام شباب، در همین کلبه ی درویشی آمدم و نوشتم که وقتی سی ساله شدم، فنجان قهوه به دست از پشت پنجره ی اتاق کارم در یکی از ساختمان های دانشگاه MIT، منظره ی بیرون را تماشا می کنم و وسایلم را برمی دارم که برای تدریس به دانشجوهایم راهی کلاس درس شوم. کمی اغراق کرده بودم و کمی زیاده روی. سی...
306.
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 3:27
می نویسیم تا خوانده بشویم. جز این است؟ پس اینجا می نویسم تا کسی مرا بخواند، حتی اگر همه راه های ارتباطی را بسته باشم و نفهمم که چه کسی مرا می خواند. با این حال، کورسوی گنگ و تاریکی در پس ذهنم به سان فریبی کوچک گاه این ندا را سر می دهد که کسی هست که تو را می خواند... و گاه حس می کنم شاید آن کس فقط خو...
303.
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 15:56
یه خانومی که تو فامیلمون معروفه به چاق ترین آدم ممکن، تو مهمونی شب چله منو تو آشپزخونه ی خونه ی ننه تنها گیر آوورده و بهم میگه: "وای چقدر شکم در آوردی! "... و من سریع لباسمو می زنم بالا و نشونش می دم
304.
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 15:56
"آمپاژ... یعنی چی اصلاً؟"یه چند وقته افتادم روی خط پادکست گوش دادن. بعد صدای این دختره که اول اپیزودهای پادکست آمپاژ، دیالوگ بالا رو میگه افتاده تو کله م. این روزها "مدرسه ی زندگی فارسی" گوش میدم و "ر
299.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:03
پدر و مادر من هر دو دنباله ی نام خانوادگی شون "سیس" دارن. من هم دارم. سیس، یه شهرستانک خیلی کوچیکه، یه جایی بین صوفیان و شبستر. حدوداً پنجاه کیلومتری شمال غرب تبریز. محل تولد من یه جایی بوده خیلی دور
300.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:03
و اما سیصدمین پست...این وبلاگ رو تقریباً ده سال پیش افتتاح کردم. اوایل شعر و مطالب کپی پیستی توش می ذاشتم. بعدها کم کم شروع کرده بودم به نوشتن به قلم خودم در حد یه پاراگراف لابلای شعرها... کم کم حرف ه
301.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:03
شاکی ام... از خودم. چون هنوز نتونستم اپلای دکترا بگیرم و نمی تونم هم فراموشش کنم. شرایط کاری تو ایران چنگی به دلم نمی زنه و اون قدر بهم انگیزه نمی ده که از خودم مطمئن باشم که مثلا سه ماه یا شش ماه حاض
302.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:03
پانزده شانزده ساله بودم. خاله ام برای خواستگاری از شهرستان آمده بود خانه ی ما. پدر و مادرم چیزی به من نمی گفتند چون کاملاً مخالف بودند. خاله ام به من می گفت:" می خوای چی کار کنی تو زندگیت؟""دلم می خوا
298.
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 23:56
امروز روز قشنگی بود. با اینکه ابری بود و سرد، خبری هم از آفتاب نبود، ولی زیبا بود. چون من تصمیم گرفته بودم روز زیبایی داشته باشم. گلدان های بالکن، حالشان خوب است. دوچرخه دارم و با آن می روم بیرون به گ
288.
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 22:29
من راستش زیادی ساده هستم. یعنی زیادی رو بازی می کنم. اگر از چیزی رنجیده باشم مهارت پنهان کردن آن را نداشته و در تمام حرکاتم از نگاه گرفته تا کلامم خود را نشان می دهد. از "سیاست داشتن" چیز زیادی نمی دانم و آن زمان نیز که می دانم کدام روش به سیاست نزدیک تر است، لزومی برای تزویر و فریب نمی بینم. احتمال...