شده کلی درس بخوانید، احساس کنید خیلی بارتان است و یقینا حداقل از نیمی از دانشجوهای کلاس، درس را بیشتر فهمیده اید؟ ولی برگه ی امتحان را که مقابلتان قرار می دهند گیرباچ می کنید. یعنی یک حالتی که با خودتان می گویید: "
عه الان می نویسم چجوری بود. عینش تو جزوه بودا! دیشب خودم تو چرک نویس حل کردم. الان چرا اصلا اون طوری نمیشه؟ ... " یک ربع اول امتحان به خودتان دلگرمی می دهید: "
طبیعیه، من همیشه اول امتحان هنوز ذهنم اکتیو نشده. برو سوالای بعد ، بعدا برگرد سوال اول. " اما بی فایده است. احساس می کنید هیچ چیز قابلی از درس نفهمیده اید. حالا باز خوبی من این است که خودم را نمی بازم. هرچه به خاطر داشته باشم و هرچه به نظرم آشنا و درست است، می نویسم. اما ته دلم از خودم ناراضی ام. که این قرار ما نبود. می خواستم مسلط باشم. برای چیزهای الکی داخل جزوه که نمره از دست دادن خیلی زور دارد.
خلاصه که ما امروز یک امتحانی دادیم به نام کنترل تطبیقی. میان ترم حذفی بود و دوجلسه ی آخر هم حذف شده بود. مانده بود چهارجلسه که می دانستم مثال آخر خیلی مهم است. اما فقط، "احساس می کردم" که آن را فهمیده ام. احساسی غلط...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 11:25 توسط جاناتان91
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
تاريخ: پنجشنبه
30 شهريور
1396 ساعت: 22:29