خب نمی شود فامیل ها را آنفامیل کرد و به جایشان برای فامیل های جدیدی ریکوئست فرستاد. فامیل همینی هست که هست و همین گهی هست که هست. البته قرار بود به کسی توهین نکنم و بگذارم هر جور که می خواهند زندگی کنند. چون من هم می خواهم آنها بگذارند من آن جور که می خواهم زندگی کنم. خب البته که سعیم را دارم می کنم که خود واقعی ام باشم و هیچ کاری را از روی تقلید و رودروایسی و جبر محیط انجام ندهم. اما اگر می توانستم معاشرت با فامیل ها را هم بلایی بر سرش بیاورم خیلی خوب میشد.
خب می دانی؟ آدم های بدی نیستند. اتفاقاً همگی مهربان و باعاطفه و گاهاً شوخ و اهل خانواده. خودشان با خودشان حسابی جورند و خیلی هم ازقضا با هم حال می کنند. اما بینشان که می روم، بنا به مناسبتی یا برای تفریحی، انرژی هایم ته می کشد. از دیدن روزمرگی هایشان افسرده می شوم و می خواهم از آنجا فرار کنم. خب راستش را بخواهی همه ی ماها روزمره ایم. اما بعضی ها از آن راضی اند و بعضی نه. بعضی ها به فکر بهبود شرایط و تجربه های نو و کارهای خاص هستند و بعضی ها نه. همین که نانی بیاید و لباسی باشد و بچه شان مشق هایش را بنویسد و غذایش را بخورد و شب ها آن کار همیشگیشان را تکرار کنند برایشان کافیست. هیچ وقت هیچ کدامشان چیز جدیدی در ذهن نداشته است و همیشه همان سلام چه خبرهای تکراری.
شاید زیادی غر می زنم و واقعاً من حقش را ندارم که آنها را قضاوت کنم. ولی هنوز هیچ تصمیم جدی و مشخصی برای برخورد با این فامیل ها و کنار آمدن با این واقعیت ها نگرفته ام. رهایی بُوَد روزی؟
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی