اما به یاد توده کتاب هایی می افتادم که سال 90 از نمایشگاه کتاب تهران خریده بودم و هنوز دست نخورده یا نیمه کاره باقی مانده بودند. البته خوب نیمش تقصیر خودم بود. نیم دیگرش تقصیر زمان. می دانی، کتاب که به دستت رسید باید بخوانی. هرچه می گذرد انگار دستت کمتر به سمتش می رود. انگار کتاب ها انقضا دارند. آن زمان برایم جالب بودند ولی الان خیلی کودکانه به نظرم می آمدند: "خاطرات یک بی عرضه". رمان هایی که آن وقت ها نامشان را بسیار می شنیدم و می خواستم که من هم آنها را خوانده باشم: "1984". کتاب هایی که آن سال به شوق بن کتاب و برای خرج کردن تا قران آخر آن خریده بودم :"عکس بگیر و بمیر". حتی یادم می آید کتابی را برای رنگ جلد قرمزش خریده بودم: "تفکر زائد".
اعتراف می کنم که کتاب خوانی بس ناشی بودم. در حوزه ی مشخصی نمی خواندم و حتی علایقم را هم نمی دانستم. البته خوب برای هر تازه کاری چنین است. حالا اما دلم نمی آید کتاب جدیدی بخرم تا زمانی که این کتاب ها را نخوانده ام. البته همه شان هم بد نیستند. از هیچی بهترند. لذا تا اطلاع ثانوی از خرید هرگونه کتابی منع هستم و با همین هایی که دارم مشغول خواهم بود. تا بعدا در اقدامی آگانه شروع به مطالعاتی منسجم تر داشته باشم.
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی